

يادم مي آيد كه چشمانم را باز مي كنم .... دور و. برم را نگاه مي كنم و تصاويري عجيب و غريب را مي بينم ...
وققققققققققققققققققققققق مي زنم ..... بــــــــــــــلــــــــــــــــنــــــــــــــد
ماده اي اندكي گرم در دهانم مي ريزند .... ساكت مي شوم ...
چيزي نرم را به من مي بندند .... ساكت مي شوم ...
فكر كنم ،كارم فقط به اين دو چيز منتهي مي شد ...
چه قدر روزگارم خوب بود !!!!!
يادم مي آيد كه در يك سالن بزرگ و درست كلاس وسطي سالن ، كلاس پيش دبستاني و مهدكودكم بود ...
جايي كه دوستاني پيدا كردم كه الان حتي چهره هايشان را هم به خاطر نمي آورم ، ولي فقط يكي از آنها را هنوز مي بينم ... با وجودي كه او مرا نمي شناسد ...
خوب بود ... هر وقت باران مي زد ، پتو يا پارچه اي ضخيم را روي تاب و سرسره ها مي انداختند ... ولي ما بازي مي كرديم ...
چطور ليز مي خورديم ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
سال اول تحصيلي در دبستان ابوعلي سينا....
مرگ پدر بزرگ ............
خراب كردن امتحان رياضي ، به دلايل واهي معلم ....
17 شدم ....
البته بعد از تصحيح دوباره ، 19 شد ...
ولي كلاً من فكر مي كنم كه تنها كسي هستم كه معدل سال اول دبستانش ، بـــــــيست نشده !!!
سال دوم : يك نمايش تو مدرسه ... از جا رفتن يكي از انگشتانم .... همين ...
سال سوم : اول شدن در مسابقات تند نويسي ...
سال چهارم :
مرگ دائيم ...
فكر كنم چون بچه بودم ... هنوز هيچي نمي فهميدم ديگه ...
سال پنجم هم ....
اول راهنمايي:
ثبت نام تو بهترين مدرسه اون زمان شهر .... مدرسه سپهري !!!!!!!!!!!!!!
آغاز كله زدن با كله گنده هايي كه واقعاً درس خون بودن ...
هر وقت سوالي مطرح مي شد ، به قول خودشون مثلث برمودا رو تشكيل مي دادن و جواب مطرح مي شد ...
فقط يكي از دوستان توي كلاس رو هنوز مي بينم ... اونم چون فاميلمونه ...
سال دوم راهنمايي : عوض شدن مدرسه ...
نقل و انتقاال از خانه قديمي و رفتن به مدرسه پر از موجودات عجيب و غريب بود ....
ولي عالي بود ... تصميمات بزرگي گرفته شد ....
اول شدن تو مسابقات نهج البلاغه اي كه هيچ آمادگي براشون نداشتم ....شانس محض ....
سال سوم : اولين بار از دست يكي از معلما كتك خوردم ...
سر امتحان جغرافيا و طرح يك پرسش بي خودي و يه پس گردني محكم از دست معلم علوم ...
دبيرستان ثبت نام با هزار دردسر ...
« خونتون تو كروكي مدرسه نيست ... بايد تو دبيرستان نزديك خونتون ثبت نام كني ...»
ولي من از اون مدرسه بدم مي يومد ...
بگذريم ..................... ثبت نام كردم .... همون جا كه مي خواستم : دبيرستان امام خميني (ره)
مرگ مادربزرگ ...................... فاجعه بود ... هنوز هم نتونستم رفتنشو باور كنم ...
سال دوم :
انتخاب رشته ... انتخاب زندگي آينده ...
تجربي ....
آشنايي با دوستان جديد ... از آن همه سال اولي در كلاس ، فقط 4 نفر تجربي را انتخاب كردند ...
سال خوبي بود ... هم اون و هم سال سوم ... قبول شدن تو امتحانات سراسري كه از شكست دادن غول كنكور هم سختر بود ...
پيش دانشگاهي ....
نصيحت براي درس خواندن ...
بازيگوشي ... تازه دنيا زيبا شده بود ...
قبولي در دانشگاه .... ولي به خاطر دور بودن و نرفتن ....اروميه !!!!!!!!!!!!!!!!
آزاد ، همون رشته رو قبول شدم ..... رفتم ...
بهترين نتايج رو گرفتن ... بگو مــــــــــــــــاشـــــــــــالله
تشكيل انجمن نويسندگان جوان
اولين بار با دوستان رفتن مسافرتي دور و دراز .... مشهد .
و حالا باز روزگار سخت شده ...
امتحاني ارشد سر راهم است ...
البته آزمايشي ... ولي خب ....
دعا ... چيزي كه به شدت به آن محتاجم ... تمام تابستون و 5 ماه ابتداي سال تحصيلي بعدي ...
خدايا....................................................
يا به قول اين آقاهه تو برنامه اول صبح : ... اي امام رضا جان ... كمك ...
اما گذشت ......
زمان ، سریعتر از قبل حرکت می کرد ...قدرتش را دوباره باز پس گرفته بود ، دیگر ارام و قرار نداشت...مردم زیادی شاد بودند ...زیادی خوشحال بودند ...اواز این بدش می آمد ...
دست به کار شد و نیرویش را برای جلو برد این دوران پیش برد .
و چیزی که می خواست شد ......
مردم فقط می دانند که وجود دارند ...ولی نمی دانند که ایا کسی برایشان هست ... حرفهایشان کجا می روند ، نگاهشان تلخ شده است ...روزگارشان فرق کرده است ، دیگر وقتی کسانی در کنارشان هستند ( شاید اندکی) ولی خوشحال نیستند ، دیگر شهرشان ساکت است ، آسمانش گرفته است .
ولی هنوز هم امیدی باید وجود داشته باشد ... نور همیشه می آید ...
حالا قدرت نو ظهوری در راه است ، وجود داشته ولی ...
چیزی که زمان را می شکافد ، در دلهای مردم طلوع کرده است .
صئایش ، صدای حرکت ارامش به گوش خیلی ها رسیده است ...
زمان شکست می خورد ....
محبت بلاخره سر - باز می کند
باز اين شب رسيد و مردم و شومي و اين ميوه به نظر من آب ... كه تو خيابون وقتي مي بينيشون انگار بازي صنعت نفت آبادانو مي خوان برن ببينن ... از بس كه زردن ... ولي تا بوده ان كه شومي رو وا شو يلدا خَوري ... خب من هم ديروز رفتم برا خريد شومي زردمنبو....
رفتم توخيابون .... يه آقاهه بساط پهن كرده بود و با يه خودكار آبي رو يه كارتن نوشته بود :
" شومي شو يلدا ... هَر كه نَخَوره سالش نَم واره "
عجب حرف بي خودي ... اتفاقن مردم هم ريخته بودن اونجا .. هر كس با شومي اي زرد حالا با كتي ارفاق سبز راشو مي گرفت و مي رفت ...
كمي جلوتر يه جوون 20-25 ساله نشسته بود با تعداد كمي شومي ( شايد 20تا) بدون هيچ تبليغي .. قيمتي .. توصيفي .. به قول معروف " دَسشَ وَندَ بيد زير كَچَش نشس بيد " نگاه مردم مي كرد .. رفتم پيشش .. شومياش بد نبودن ... كسي هم سرش نبود ... گفتمش چرا تو مثل اون آقاهه هيچ تبليغي نمي كني .. توكه كمي از شوميات مونده تمومشون كن برو !
جوابمو داد ، " مخي خري يا نه ؟!
نگاهش كردم و گفتمش آره... و يكي برداشتم ... طبق رسم هميشگي چند ضربه اي به شومي زدم .. دنگ دنگ .. شايد صداي طبلاي سالم مسجد جامع رو بده .. بعد ازيكي دوتا تست بلاخره پيداش كردم ... پسره هنوز داشت نيگام مي كرد ...
وقتي پولشو بهش دادم .. خنديد ، گفتمش : به چي ميخندي ...
گفت : « اصلاً ورِت نميا شومي خَوري بويي... »
نمي دونم از كجا فهميده بود ... راستش منم زياد كشش ندادم .. گفتمش : از كجا معلوم
گفت : وقتي كسي مخو سي شو يلدا شومي خره كاري به سرخيش و سفيدش نداره ...
اي كلك ... تبليغشو بلاخره كرد ... حالا نامحصوص .. . نمي دونم حرفش درست بود يا نهمنم راهي خونه شدم ...
ايشالا كه قرمز باشه آبرومون نره .. ولي اگه از خون بنگشت هم قرمز تر باشه .. من كه نمي خوردم .
شب يلداتون مبارك ...
مسیرم را گم کرده بودم ........ نشانم دادی
صبرم تمام شده بود .......... افزایشش دادی
با قلبی سرشار از هر چیزی تورا می خوانم..... و خواهم دید که چگونه بلندپروازهایم را به پرواز
در می آوری ... زندگانیم را زندگی می بخشی و داناییم را دانایی ....
خدا... تورا وقتی در کنار روزگار هستی می ستاییم ... وقتی در کنار احوالمان هستی می شکرانیم ...
دیگر ما چه می خواهیم جزتو .. به جز توجه تو ... تو توجه می کنی و دیده ما ......
بر ما آسان مگیر ... زیرا آسانی ، مارا آسان پرست می کند ... توخود می دانی که هر کی دراین دنیا
نشانه چیست ، پس آن روزی را که همه نشانه هایت را جمع می کنی ، مارا در صف نشانه های نیکت
قرار ده .
و حالا این من هستم که تمام و کمال در اختیارت هستم ای خــــــــــدا ... تویی معبود من ...
رهــــــــــــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــم نـــــــــــــــــنــــــــــــــــــــــــــــما
ای قدرتمندترین نیرومندان
1- متني ادبي داشته باشد ...
2- متني ادبي و ثقيل داشته باشد ....
3- متني محاوره اي و روان و امروزي باشد ...
4- بسته به شرايط داستان مي تواند در هر بخشي تغيير كند ...
اين متن پايين قسمتي از پيش گفتار كتابي كه در موردش براتون گفتيم ... نظراتتون رو دربارش بگيد .
-----------------------------------------------------------------------
آغاز شد جهان با انفجاري از نور و انرژي .... !
به اعماق رفت بوسيله آب ... !
پديدار گشت از نو ... بوسيله نيرو
و اين قدرت خداوند است كه خودنمايي مي كند .
از چه سخن برانيم ، وقتي مي دانيم وصف قدرتش محال است .
ولي قدرت خود را مي توان بيان كرد ، ار چه آن هم باز به قدرت لايزالش باز مي گردد ، ولي بلاخره قسمتي اش هم از آن ماست ، پس كلاف سخن را از زماني به دست مي گيريم كه قدرنشناسي انسان به مهرباني خداوند باز مي گردد.
اينگونه انسان پاسخ مهر پروردگار را داد و نعمتش خشم شد و نادانان را هلاك ساخت .
و زندگي تقريباً به پايانش رسيده بود .
ولي دوباره ... لطف خداوند زمين را فرا گرفت ... چون زندگي همان ثانيه ايست كه همني الان كه داري اين را مي خواني متولد مي شود ، پس آغاز بخصوصي ندارد ،ولي پاياني دارد كه تولدش نگيني در عصر جديد است .
به نام خدا
با سلام به تمامي عاشقان و ارادتمندان هري پاتر.
همانطور كه تمامي شما مي دانيد پاترمور آغاز به كار كرده .
اينجا هم مي تونه يه جايي مثل اون باشه .
ولي فعلاً خيلي كار داره .
فعلاً هيچ كاري نكنيد . فقط اخبار ما رو دنبال كنيد . به زودي زورد ( شايد دو يا سه روز ديگه ) ثبت نام شروع بشه .
عين پاتر مور مي شه . ولي با محدوديت كمتر .
( تعجب نكنيد ... )
در تاريخ 6/4/1390 ... اولين جلسه مونو گرفتيم .
اهوازي هم به جمعمون اضافه شدن . اين جلسه به خاطر يه نفر كه اقاي رئيس بهش مي گه
خواهري ( به هيچ كدوممون نمي گه كه كيه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!... فقط گفت كه برا جلسه
فردا چي كار كنيم . ما هم اطاعت امر كرديم . لطفاً
آنجور كه مي خواست ،نمي توانست زندگي كند ، مقصر خودش بود ، خودش راهش را انتخاب كرده بود ، اين خودش بود كه مي خواست اينگونه باشد و حالا ديگر نمي توانست كاري بكند !
پشت و روي زندگي برايش مشخص شده بود ، فقط براي او ، نه كس ديگري ، او بود كه معني درد را فهميده بود ، البته به معناي واقعي كلمه او هيچ گاه درد واقعي را نچشيده بود . وعده جنگل را هم هنوز فراموش نكرده بود « تو مي آيي ... پيش از آنكه بتواني بر آنچه كه تو را مي آورد غلبه كني . »
سلام دوستان ، اينو ديگه خودم دلم مي خواست بزارم ، شايد شما بشتر با استاد آشنا بشيد .

سلام ... ببخشيد .... ببخشيد از ديركردمون ، به خدا شرمندتونم ،اومديد و با يه مطلب تكراري رو به رو شديد ، ايشالا بتونيم تو سال جديد از خجالتتون در بيايم.
ماهنامه آوان با تمامي كمي و كاستي ها بلاخره منتشر شد ، از تمامي كساني كه ما رو كمك كردن كه اولين شمارش به موقع درست بشه تشكر مي كنيم .

مي تونيد از لينك زير دانلودش كنيد
نقد این متن زیبا در ادامه مطلب آمده است.
بعضی موقع توزندگی یکیو دوست داری,آنقدردوست داری ونمی دونی چی کار کنی!ازشانس بدتوآنقدر طرف لجوج ولجبازازآب درمیاد!هرکاری می کنی....
در مورخ جمعه برابر با 6\12\1389 جلسه را برگزار كرديم .
در اين جلسه تمامي اعضا بغير از اقاي تميشه حضور داشتند .
در ادامه مطلب نقد را بخوانيد .
اميدواريم كه خوشتان بيايد .