تبليغاتX
انجمن نویسندگان جوان دزفول
انجمن نویسندگان جوان
درباره وبلاگ
سلام ، این وبلاگ گروه نویسندگان جوان دزفول طراحی شده امیدوارم خوشتون بیاد هر وقت اومدید و سر زدید نظر یاتون نره .
پیوندهای روزانه
لینك دوستان
انجمن نویسندگان جوان دزفول
پیام مدیریت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، به وبلاگ انجمن نویسندگان جوان خوش آمدید . .
درس نامه

يادم مي آيد كه چشمانم را باز مي كنم .... دور و. برم را نگاه مي كنم و تصاويري عجيب و غريب را مي بينم ...

وققققققققققققققققققققققق مي زنم ..... بــــــــــــــلــــــــــــــــنــــــــــــــد

ماده اي اندكي گرم  در دهانم مي ريزند .... ساكت مي شوم ...

چيزي نرم را به من مي بندند .... ساكت مي شوم ...

فكر كنم ،‌كارم فقط به اين دو چيز منتهي مي شد ...

چه قدر روزگارم خوب بود !!!!!

يادم مي آيد كه در يك سالن بزرگ و درست كلاس وسطي سالن ، كلاس پيش دبستاني و مهدكودكم بود ...

جايي كه دوستاني پيدا كردم كه الان حتي چهره هايشان را هم به خاطر نمي  آورم ، ولي فقط يكي از آنها را هنوز مي بينم ... با وجودي كه او مرا نمي شناسد ...

خوب بود ... هر وقت باران مي زد ،‌ پتو يا پارچه اي ضخيم را روي تاب و سرسره ها مي انداختند ... ولي ما بازي مي كرديم ...

چطور ليز مي خورديم ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

سال اول تحصيلي در دبستان ابوعلي سينا....

مرگ پدر بزرگ ............

خراب كردن امتحان رياضي ، به دلايل واهي معلم ....

17 شدم ....

البته بعد از تصحيح دوباره ، 19 شد ...

ولي كلاً من فكر مي كنم كه تنها كسي هستم كه معدل سال اول دبستانش ، بـــــــيست نشده !!!

سال دوم : يك نمايش تو مدرسه ... از جا رفتن يكي از انگشتانم .... همين ...

سال سوم : اول شدن در مسابقات تند نويسي ...

سال چهارم :

مرگ دائيم ...

فكر كنم چون بچه بودم ... هنوز هيچي نمي فهميدم ديگه ...

سال پنجم هم ....

اول راهنمايي:

ثبت نام تو بهترين مدرسه اون زمان شهر .... مدرسه سپهري !!!!!!!!!!!!!!

آغاز كله زدن با كله گنده هايي كه واقعاً درس خون بودن ...

هر وقت سوالي مطرح مي شد ، به قول خودشون مثلث برمودا رو تشكيل مي دادن و جواب مطرح مي شد ...

فقط يكي از دوستان توي كلاس رو هنوز مي بينم ... اونم چون فاميلمونه ...

سال دوم راهنمايي : عوض شدن مدرسه ...

نقل و انتقاال از خانه قديمي و رفتن به مدرسه پر از موجودات عجيب و غريب بود ....

ولي عالي بود ... تصميمات بزرگي گرفته شد ....

اول شدن تو مسابقات نهج البلاغه  اي كه هيچ آمادگي براشون نداشتم ....شانس محض ....

سال سوم : اولين بار از دست يكي از معلما كتك خوردم ...

سر امتحان جغرافيا و طرح يك پرسش بي خودي و يه پس گردني محكم از دست معلم علوم ...

دبيرستان  ثبت نام با هزار دردسر ...

« خونتون تو كروكي مدرسه نيست ... بايد تو دبيرستان نزديك خونتون ثبت نام كني ...»

ولي من از اون مدرسه بدم مي يومد ...

بگذريم ..................... ثبت نام كردم .... همون جا كه مي خواستم : دبيرستان امام خميني (ره)

مرگ مادربزرگ ...................... فاجعه بود ... هنوز هم نتونستم رفتنشو باور كنم ...

سال دوم :

انتخاب رشته ... انتخاب زندگي آينده ...

تجربي ....

آشنايي با دوستان جديد ... از آن همه سال اولي در كلاس ، فقط 4 نفر تجربي را انتخاب كردند ...

سال خوبي بود ... هم اون و هم سال سوم ... قبول شدن تو امتحانات سراسري كه از شكست دادن غول كنكور هم سختر بود ...

پيش دانشگاهي ....

نصيحت براي درس خواندن ...

بازيگوشي ... تازه دنيا زيبا شده بود ...

قبولي در دانشگاه .... ولي به خاطر دور بودن و نرفتن ....اروميه !!!!!!!!!!!!!!!!

آزاد ، همون رشته رو قبول شدم  ..... رفتم ...

بهترين نتايج رو گرفتن ... بگو مــــــــــــــــاشـــــــــــالله

تشكيل انجمن نويسندگان جوان

اولين بار با دوستان رفتن مسافرتي دور و دراز .... مشهد .

و حالا باز روزگار سخت شده ...

امتحاني ارشد سر راهم است ...

البته آزمايشي ... ولي خب ....

دعا ... چيزي كه به شدت به آن محتاجم ... تمام  تابستون و 5 ماه ابتداي سال تحصيلي بعدي ...

خدايا....................................................

يا به قول اين آقاهه تو برنامه اول صبح : ... اي امام رضا جان ... كمك ...


برچسب‌ها: نمره, درس, امتحانات, راهنماي, دبيرستان
نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 توسط داوود | لینك ثابت |
محبت
روزگاری مردم ، دلشان خوش بود ، همدیگر را داشتند ، دلهاشان با هم بود ... گفتگوهایشان یکی بود ... نگاهشان مهریان ....روزگارشان خوش بود ... سخت بود ...اما خوب بود ، مردم از زندگی در کنار هم لذت می بردند ، صدای اوازشان شهر را پر کرده بود و هلهلهایشان درون اسمان پراکنده می بود ....


اما گذشت ......

زمان ، سریعتر از قبل حرکت می کرد ...قدرتش را دوباره باز پس گرفته بود ، دیگر ارام و قرار نداشت...مردم زیادی شاد بودند ...زیادی خوشحال بودند ...اواز این بدش می آمد ...

دست به کار شد و نیرویش را برای جلو برد این دوران پیش برد .

و چیزی که می خواست شد ......

مردم فقط می دانند که وجود دارند ...ولی نمی دانند که ایا کسی برایشان هست ... حرفهایشان کجا می روند ، نگاهشان تلخ شده است ...روزگارشان فرق کرده است ، دیگر وقتی کسانی در کنارشان هستند ( شاید اندکی) ولی خوشحال نیستند ، دیگر شهرشان ساکت است ، آسمانش گرفته است .

ولی هنوز هم امیدی باید وجود داشته باشد ... نور همیشه می آید ...

حالا قدرت نو ظهوری در راه است ، وجود داشته ولی ...

چیزی که زمان را می شکافد ، در دلهای مردم طلوع کرده است . 

صئایش ، صدای حرکت ارامش به گوش خیلی ها رسیده است ...

زمان شکست می خورد ....


محبت بلاخره سر - باز می کند 


نوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
زردنبوها

باز اين شب رسيد و مردم و شومي و اين ميوه به نظر من آب ... كه تو خيابون وقتي مي بينيشون انگار بازي صنعت نفت آبادانو مي خوان برن ببينن ... از بس كه زردن ... ولي تا بوده ان كه شومي رو وا شو يلدا خَوري ... خب من هم ديروز رفتم برا خريد شومي زردمنبو....

رفتم توخيابون .... يه آقاهه بساط پهن كرده بود و با يه خودكار آبي رو يه كارتن نوشته بود :

" شومي شو يلدا ... هَر كه نَخَوره سالش نَم واره "‌

عجب حرف بي خودي ... اتفاقن مردم هم ريخته بودن اونجا .. هر كس با شومي اي زرد حالا با كتي ارفاق سبز راشو مي گرفت و مي رفت ...

كمي جلوتر يه جوون 20-25 ساله نشسته بود با تعداد كمي شومي ( شايد 20تا) بدون هيچ تبليغي .. قيمتي .. توصيفي .. به قول معروف " دَسشَ وَندَ بيد زير كَچَش نشس بيد " نگاه مردم مي كرد .. رفتم پيشش .. شومياش بد نبودن ... كسي هم سرش نبود ... گفتمش چرا تو مثل اون آقاهه هيچ تبليغي نمي كني .. توكه كمي از شوميات مونده  تمومشون كن برو !‌

جوابمو داد ، " مخي خري يا نه ؟!

 

نگاهش كردم و گفتمش آره... و يكي برداشتم ... طبق رسم هميشگي چند ضربه اي به شومي زدم .. دنگ دنگ .. شايد صداي طبلاي سالم مسجد جامع رو بده .. بعد ازيكي دوتا تست بلاخره پيداش كردم ... پسره هنوز داشت نيگام مي كرد ...

 

وقتي پولشو بهش دادم .. خنديد ، گفتمش : به چي ميخندي ...

 

گفت : « اصلاً ورِت نميا شومي خَوري بويي... »‌

 

نمي دونم از كجا فهميده بود ... راستش منم زياد كشش ندادم .. گفتمش : از كجا معلوم

 

گفت : وقتي كسي مخو سي شو يلدا شومي خره كاري به سرخيش و سفيدش نداره ...

 

اي كلك ... تبليغشو بلاخره كرد ... حالا نامحصوص .. . نمي دونم حرفش درست بود يا نهمنم راهي خونه شدم ...

 

ايشالا كه قرمز باشه آبرومون نره .. ولي اگه از خون بنگشت هم قرمز تر باشه .. من كه نمي خوردم .

 

شب يلداتون مبارك ...

 


نوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
اين صداي باران است
سلام ... عكس هاي روز عاشورا...دزفول








نوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390 توسط محمد | لینك ثابت |
قدرتمندترین نیرومندان
کلافم گم شده بود  .......... به دستم دادی 


مسیرم را گم کرده بودم ........ نشانم دادی 


صبرم تمام شده بود .......... افزایشش دادی   


   با قلبی سرشار از هر چیزی تورا می خوانم..... و خواهم دید که چگونه بلندپروازهایم را به پرواز 

      در می آوری   ...  زندگانیم را زندگی می بخشی و داناییم را دانایی .... 


     خدا... تورا وقتی در کنار روزگار هستی می ستاییم ... وقتی در کنار احوالمان هستی می شکرانیم ...  

     دیگر  ما چه می خواهیم جزتو .. به جز توجه تو ... تو توجه می کنی و دیده ما ...... 

    

     بر ما آسان مگیر ... زیرا آسانی ، مارا آسان پرست می کند ... توخود می دانی که هر کی دراین دنیا 

     نشانه چیست ، پس آن روزی را که همه نشانه هایت را جمع می کنی ، مارا در صف نشانه های نیکت

     قرار ده .



     و حالا این من هستم که تمام و کمال در اختیارت هستم ای خــــــــــدا ... تویی معبود من ...


     رهــــــــــــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــم نـــــــــــــــــنــــــــــــــــــــــــــــما 



    ای قدرتمندترین نیرومندان 

    


نوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
نظر سنجي
با سلام ... نظرات شما را درباره رمانهاي تخيلي حماسي از نظر متني چيست؟

1- متني ادبي داشته باشد ...

2- متني ادبي و ثقيل داشته باشد ....

3- متني محاوره اي و روان و امروزي باشد ...

4- بسته به شرايط داستان مي تواند در هر بخشي تغيير كند ...


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
ُسخنی از بزرگان
سلام .. دليل گذاشتن اين متنو نه فقط به خاطر زيبايي ، نه فقط به خاطر ارسالي بودن از طرف يكي از دوستان ، نه چون خيليه كه هيچي ننوشتم و اينجا نذاشنم  .... فقط به دليل باز شدن چشمانان شايد بسته ام مي گذارم .
خداوند بي نهايت است ، لامكان و بي زمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود
يتيمان را پدر مي شود و مادر
محتاجان برادري را برادر مي شود
عقيمان را طفل مي شود
نااميدان را اميد مي شود
گم گشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
رزمندگان را شمشير مي شود
پيران را عصا مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه كس را ....
به شرط اعتقاد
         به شرط پاك دلي
                 به شرط  طهارت روح
                           به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر گفتار ناپاك
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوان مردي ها ، ناراستي ها ، نامردي ها ...
چنين كنيد تا ببينيد چگونه بر سر سفره شما با خوراك و تكه اي نان مي نشيند .
در دكان شما چگونه كفه ترازوهايتان را ميزان مي كند
و در كوچه هاي خلوت شب ، با شما آواز مي خواند


نوع مطلب :
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
قسمتي از پيش گفتار داستان
سلام به همه و شرمنده به دليل دير اپ شدن اينجا .. حسابي كار داريم ...

اين متن پايين قسمتي از پيش گفتار كتابي كه در موردش براتون گفتيم ... نظراتتون رو دربارش بگيد . 

-----------------------------------------------------------------------

آغاز شد جهان با انفجاري از نور و انرژي .... !

به اعماق رفت بوسيله آب ... !

پديدار گشت از نو ... بوسيله نيرو

و اين قدرت خداوند است كه خودنمايي مي كند .

از چه سخن برانيم ، وقتي مي دانيم وصف قدرتش محال است .

ولي قدرت خود را مي توان بيان كرد ، ار چه آن هم باز به قدرت لايزالش باز مي گردد ، ولي بلاخره قسمتي اش هم از آن ماست ،‌ پس كلاف سخن را از زماني به دست مي گيريم كه قدرنشناسي انسان به مهرباني خداوند باز مي گردد.

اينگونه انسان پاسخ مهر پروردگار را داد و نعمتش خشم شد و نادانان را هلاك ساخت .

و زندگي تقريباً به پايانش رسيده بود .

ولي دوباره ... لطف خداوند زمين را فرا گرفت ... چون زندگي همان ثانيه ايست كه همني الان كه داري اين را مي خواني متولد مي شود ، پس آغاز بخصوصي ندارد ،‌ولي پاياني دارد كه تولدش نگيني در عصر جديد است .



نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
مدرسه جادوگران
به نام خدا .

به نام خدا

 

با سلام به تمامي عاشقان و ارادتمندان هري پاتر.

همانطور كه تمامي شما مي دانيد پاترمور آغاز به كار كرده .

اينجا هم مي تونه يه جايي مثل اون باشه .

ولي فعلاً خيلي كار داره .

فعلاً هيچ كاري نكنيد . فقط اخبار ما رو دنبال كنيد . به زودي زورد ( شايد دو يا سه روز ديگه ) ثبت نام شروع بشه .

عين پاتر مور مي شه . ولي با محدوديت كمتر .

( تعجب نكنيد  ... )

 


نوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
مشهدي
سلام . امروز من و يكي ديگه از اعضا عازم مشهديم ... پابوس اقا .

بخدا هنوز تو شكيم . هنوز تو شك رفتنيم . پريروز تصميم گرفتيم . بيليط گرفتيم . قطار !!!!!!!!!!!!!!!

امام طلبيده ... برا همتون دعا مي كنم .



نوع مطلب :
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
بررسي ابعاد دكتر علي شريعتي
 سلام . دوباره تابستون شد ، و سري جلسه هاي تابستاني ما .

در تاريخ 6/4/1390 ... اولين جلسه مونو گرفتيم . ، البته مفتخريم كه آقايون نويسندگان گمنام

اهوازي هم به جمعمون اضافه شدن . اين جلسه به خاطر يه نفر كه اقاي رئيس بهش مي گه

خواهري ( به هيچ كدوممون نمي گه كه كيه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...  فقط گفت كه برا جلسه

فردا چي كار كنيم . ما هم اطاعت امر كرديم . لطفاً

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


نوع مطلب :
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
قسمتي از داستاني كه فعلاً از بردن نامش معذوريم .
سلام . تو اين پست چند خطي از داستاني رو براتون مي ذاريم كه آقاي نجف زاده داره روش كار مي كنه ، اسمشو نمي تونيم بذاريم ، چون اجازشو نداريم ، ولي اين چند خط رو بخونيد و نظرتونو درباره همين چند خط بديد ، همين . ممنون .

آنجور كه مي خواست ،‌نمي توانست زندگي كند ، مقصر خودش بود ، خودش راهش را انتخاب كرده بود  ، اين خودش بود كه مي خواست اينگونه  باشد و حالا ديگر نمي توانست كاري بكند !

پشت و روي زندگي برايش مشخص شده بود ، فقط براي او ، نه كس ديگري ، او بود كه معني درد را فهميده بود ، البته به معناي واقعي كلمه او هيچ گاه درد واقعي را نچشيده بود . وعده جنگل را هم هنوز فراموش نكرده بود « تو مي آيي ...  پيش از آنكه بتواني  بر آنچه كه تو را مي آورد غلبه كني . »


نوع مطلب :
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
روز خليج فارس .... مبارك

روز    خــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــيــــــــــــــــــج  فـــــــــــــارس 

رو به  تمامي مردم خوب و عزيز ايراني تبريك مي گيم . اين سند ملي و افتخار پاك  نشدني تاريخ ايران .



نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
جلال آل احمد

سلام دوستان ، اينو ديگه خودم دلم مي خواست بزارم ، شايد شما بشتر با استاد آشنا بشيد .


نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
ماهنامه آوان منتشر شد

سلام ... ببخشيد .... ببخشيد از ديركردمون ، به خدا شرمندتونم ،‌اومديد و با يه مطلب تكراري رو به رو شديد ، ايشالا بتونيم تو سال جديد از خجالتتون در بيايم.
ماهنامه آوان با تمامي كمي و كاستي ها بلاخره منتشر شد ، از تمامي كساني كه ما رو كمك كردن كه اولين شمارش به موقع درست بشه تشكر مي كنيم .






مي تونيد از لينك زير دانلودش كنيد

ماهنامه آوان


نوع مطلب :
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 توسط داوود | لینك ثابت |
نقد نوشته کوتاه حصار عشق
با سلام خدمت تمامی دوستان و عزیزان گل خودمون و با عرض پوزش خدمت سرکار خانم عادله احسانی مقدم به دلیل دیرکرد در ارائه نقد نوشته کوتاه حاصر عشق .

نقد این متن زیبا در ادامه مطلب آمده است.


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 توسط داوود | لینك ثابت |
نوشته کوتاه حصار عشق
حصار عشق

بعضی موقع توزندگی یکیو دوست داری,آنقدردوست داری ونمی دونی چی کار کنی!ازشانس بدتوآنقدر طرف لجوج ولجبازازآب درمیاد!هرکاری می کنی....


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 توسط داوود | لینك ثابت |
نقد كتاب راماگدون
سلام ....

در مورخ جمعه برابر با 6\12\1389 جلسه را برگزار كرديم .

در اين جلسه تمامي اعضا بغير از اقاي تميشه حضور داشتند .

در ادامه مطلب نقد را بخوانيد .



نوع مطلب :
نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389 توسط داوود | لینك ثابت |
ييوگرافي دارن شان
سلام . به دليل درخواست مكرر شما خوانندگان و دوستان عزيز نسبت به اشنايي با دارن شان .... بيوگرافي اين نويسنده بزرگ را برايتان مي گذاريم .

اميدواريم كه خوشتان بيايد . 


زندگی نامه

روز دوم ژوییه ۱۹۷۲ در بیمارستانی در لندن دیده به جهان گشود و تا ۶ سالگی در لندن ماند. از آن هنگام به بعد به‌همراه خانواده‌اش به ایرلند مهاجرت کرد و هم‌اکنون خود را یک ایرلندی می‌داند. پس از اینکه دوره‌ی کالج خود را گذراند، دو سال در یک شبکه‌ی تلویزیونی مشغول به کار شد. اما هنگامی که در سال ۱۹۹۹ اولین کتابش با نام Ayuamarca به چاپ رسید، شخصیت مولف دارن شان


                                               


نوع مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 توسط داوود | لینك ثابت |
براي شما
سلام - اگه يه توجهي به باكس هاي كناري وبلاگ بندازيد ، متوجه مي شيد كه مترجم ......


نوع مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 توسط داوود | لینك ثابت |
عناوین آخرین مطالب ارسالی
انجمن نویسندگان جوان دزفول